نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
دخترم ...
ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦ : توسط : El

 

بی شک توی یکی از زندگی های بعدی ام قرار است  مامان بشوم ... مامان ِ سارا ! خیلی هم زود بچه دار می شوم که از این مامان های جوان و پایه باشم! از این مامان های توی فیلم های خارجی که دخترهاشان شخصی ترین قصه هاشان را هم می گویند برایشان... توی یکی از زندگی های بعدیم سارا دختر کوچولوی رنگی خودم می شود... موهاش را خودم می بافم ... حتی وقتی هم سن ِحالایش بشود... ناخن هاش را لاک رنگی می زنم برایش... یک عالمه لباس های خوشگل و کفش های تق تقی برایش می خرم... از همان کفش های ساده ی پاشنه بلندی که دوست دارد... (البته که خودم هم مامان خوش تیپی خواهم بود)...  حتی اینقدر مامان خوبی می شوم که آدرس وبلاگش را هم بدهد بهم... یعنی همین قدر پایه! ... تازه خودم هم وبلاگ خواهم داشت !! حتی ترش پای قصه های عشقی دخترم عاشقی می کنم... اصلن توی این زندگیم هدفم فقط مامان ِ خوبی بودن است ... هدفم خوشحال کردن ِ دخترکی ست که پشت چشم های خوشگلش توی عکس کوچولوی کنار وبلاگش هم می شد حزن دید... توی این زندگیم دنیا را طوری می سازم که دخترک قشنگم خوشحال ترین دخترِ همه ی دنیا باشد ... بس که این دختره کوچولو و طفلکی است... بس که دوست داشته شدنی است... بس که خنده های بلند بلند حقش است ... توی یکی از زندگی هام دنیا را برایش پر از رنگ و نور و آهنگ و آرامش می سازم...

 

پیوست : توی تولد 7 سالگیش هم برایش یک نی نی زرافه ی خر ِ خنگ مثل این می خرم... یک زرافه ی واقعی!!