نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Gloomy Sunday
ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٩ : توسط : El

 


آهنگ "گلومی ساندی" برای بار هزار و چندم پلی می شد و من فکر میکردم حق داشتند مردمی که یک عالمه سال قبل با این آهنگ خودکشی کرده اند! ... بعدترش به آقای او گفتم که می خواهم آهنگش را بگذارم که آهنگ وبلاگم باشد... و اینکه می خواهم یک پست درباره ی خود کشی بنویسم... باید قبل تر گفته باشم اینجا که خودکشتن ها را تحسین کرده ام همیشه ... آقای او دعوایم کرد! چرا؟ چون یک عالمه حرف های دخترانه ام را گوش می کند همیشه... که دوست هام را می شناسد... حتی دوست های اینجا را... که می داند کی را چقدر دوس دارم! که مثلن مهفا را می شناسد... حتی مثلن می داند من به کافه نوشت هاش حسودی می کنم!! یا می داند سارا قرار است دختر کوچولوم باشد... یا یک عالمه از ریحان برایش گفته ام حتی ... یا از همون خانوم مهربونه که بزرگتره ازم...(این یعنی بالالایکا الان!).... خلاصه اش اینکه پسره دوست هام را می شناسد...  حتی بلد است رابطه هام را... که مثلن من و توتی هزار بار از هم ناراحت می شویم بعدش فال این لاو می شویم با هم.... حتی ترش عاشق شراره است هزآآآآآرتا ...
خلاصه دعوایم کرد چون به نظرش دوست هام یک عالمه غم  دارند... و لازم نیست من یک پست غمگین دل ریش کن بنویسم و یک آهنگ غمگین بگذارم گه آهنگ وبلاگم باشد که دوست هام هر روز مجبور باشند بشنوندش! من هم گفتم وبلاگم پرایوسی ِ من است و آقای او حق ندارد بگوید چی بنویسم و چی ننویسم... و من هم کسی را مجبور نمی کنم که بخواندم... بعدش هم لطف کردم و قهر کردم باهاش! بعدش؟ بعدش خب نازم را کشید و گفت حق دارم  و هرکاری دوس دارم بکنم و من هم آشتی کردم خب! و بعدترش؟ بعدترش فک کردم خب الان بیایم هی غمگین بنویسم که چی؟ که بنویسم هی هزار و چند بار با گلومی ساندی بغض گنده کرده ام که چی را درست کنم؟؟ که اصلن چی درست می شود؟؟؟ که حیف نیس از این آقای زرافه ی خنگول پست قبل که اینطوری همه را عاشق خودش کرده و هی همه می خواهند بیایند خانه ی ما تا به بچه م غذا بدهند؟!

خواستم از همین تریبون اعلام کنم که یک عالمه غم ِ گلومی ساندی طور ته دلم را هی خالی می کند و اینجا الان باید یک پست ِ غمگین در ستایشِ خودکشی های بزرگ نوشته می شد و یک چندتایی لینک آهنگ و این عکس ِ بالا... اما به احترام ِ آقای او و آقای زرافه ی جنتلمن این عکس پایین را می گذارم که جمله اش از چند ماه پیش توی ذهنم مانده... که یادم می آورد زندگی چیزهای گنده و خاص نیست! که همین رنگی های خوشگل ِ خوشمزه حتی خود زندگی است اصلن...