نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
با تمام وجود غمگینم! تشنه ام مثل فیل بی خرطوم !!!
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٤ : توسط : El

از سر درد دلم بالا آوردن می خواهد! می خواهم بروم توی تختم ... نمی روم . چرا؟ نمی دانم. من اصلن هیچ چیز نمی دانم! حتی اینکه چرا دارم می نویسم الان را هم... می خواهم گودرم را صفر کنم . نمی شود! بس که دخترک ها همه امشب غم دارند... بس که ماهایی که الان اینجا بی هدف و ارواح وار پرسه می زنیم یک مشت آدم ِ تنهای ِ فراری از دنیا هستیم ... که از درد خوابمان نمی برد! که حال خوبمان چند ساعت بیشتر دوام ندارد! که می آییم می نویسیم خوبیم و دنیا قشنگ است و چند ساعت بعدش همه چیز به گ...ا می رود... مثل خوشحالی سیندرلا که ساعت  12 تا زنگ که می خورد تمام می شد...! چه حیف این روزها کسی لباس پرنسسی نمی پوشد! که کتانی های رنگی به این راحتی ها از پاهای آدم بیرون نمی آید....