نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
شیپ آو مای هارت !
ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/۱٦ : توسط : El

 

امروز باید - یعنی قرار بود – کمی از این یک عالمه جزوه های ارشدم را بخوانم ... قرار بود برای آقای "او" دونات درست کنم ... که عصر را با هم باشیم ... قرار بود بعد از ظهر توی تختم لم بدهم و یکی از این 7 تا کتاب تازه ای که خریده ام را بخوانم ........
ولی به جای تمام این ها نشستم هزار باره آهنگ "شیپ آو مای هارت" را پلی کردم ... و خیره شدم به تصویر خودم که توی تاریکی پس زمینه ی لپ تاپ انعکاسش پیدا بود ... خیره به دختری که دست هاش را یک طوری حلقه کرده بود دور لیوان داغ چایش که انگار همین حالاست که توی این روز گرم از سرما یخ بزند !
بعد مسیج زدم به آقای او که "دلم می خواست لئون بودم" .
جواب داد که او فقط دلش می خواهد آرام باشد.
بعد من دوباره مسیج زدم که اگر یک درصد هم قرار می شد "خودم" بشوم ؛ آن وقت او و بابا و سیس را رها می کردم و می رفتم جایی توی دورترها ... جایی که بشوم همان دختر بی ریشه ای که "خودم" هست ... بی تختخواب !
نوشتم که خسته ام از اینکه تا وقتی با آن هام ، " خودم " نیستم ... خسته ام که می ترسم ...

این ها را نوشتم به پاسداشت بر باد رفته های ِ من/ اِلـ .... / دخترکی که هیچ وقت زندگی نکرد . که هیچ وقت آن قدری قد نکشید که خودش بشود . دختری که بی هیچ تردیدی ایمان دارد که تا ته دنیایش ، همینی می ماند که هست ... که "آرام" نمی گیرد جایی ... که هیچ وقت نشد/ نمی شود که کسی بشود ؛ دور و سخت و بی ریشه و بی تختخواب  .... ! ...