نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
پیوست ِ پست ِ قبلی ...
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٧ : توسط : El



باید پیوستَ ش می کردم عاشق بوده ام وقتی . که البته تعریف الانم از عاشق بودن فرق دارد با تعریف آن سال های دیوانه ی پرسوز... در واقع الان هیچ تعریفی ندارم! نه فقط که برای عاشقی ... برای خیلی چیزها.... یاد گرفته ام دنیامان دنیای تعریف برداری نیست! نمی شود خیلی از مفاهیم را جا کرد توی کلمه ها و جمله ها... بس که هیچ چیزی مطلق نیس... که تعریف ها توی یک دور ِ پی در پی نقض می شوند... که اصلن دنیا یک جمع اضداد بزرگ است! به هر حال...
باید پیوستش می کردم اگر به استثنا تعریف همان روزهام را دوباره داشته باشم برای عاشقیت، می شود همین تعریف شما!... همان شیفتگی دیوانه طور ِ بی حصر... همان از پرستیدن های خداوار "او" مردن... باید پیوستش می کردم شکست هم خورده ام ... که می دانم از تصور دنیای بی او آدم تنش به درد تکه تکه می شود... که می دانم به دست پس زدن ها و با پا پیش کشیدن های "او" چه آدم را تحقیر می کند و آدم باز به جنون ِ خواستنش با اشتیاق تن می دهد به تحقیر ... که فقط داشته باشدش.... که من می توانم وبلاگ ِ یواشکی عاشقانه ی آن روزهام را رو کنم که گاهی حتی کلمه به کلمه اش را با گریه نوشته بودم... که آن قدری می شناسیدم لابد که بدانید می توانم توی زجر کشیدن دیوانه و خود آزار باشم چقدر... ولی؟
ولی زندگیم رساندم به جایی که دیدم عاشقی کیلویی چند؟؟؟ (دقیقن با همین لحن) که آدم یک جاهایی طوری می میرد که آرزویش می شود صد سال به جایش از عشق بسوزد... که اصلن از عشق سوختن از آن دردهاییست که آدم می تواند دوستش داشته باشد... که همین است که هی می افتد و می میرد و دوباره چنگ می زند به دردش... که آگاهانه از دردش هزار بار می میرد و باز زنده می شود... که توی درد عاشقی و نداشتنش یک احساس ِ سوختن دار ِ له کننده ی قشنگی هست... که آدم را وا می دارد در نبودنش هم عاشق بماند... که بنشیند و آرزوی خوشبختی ِ آنی را بکند که تمام زخم های تنش را هزار بار از نو خراشیده به خون...!
آن وقت گاهی یک جایی توی زندگی تعریف "درد" می شکند...  که آدم می نشیند تسلیم ... بی اشک و بغض حتی... می نشیند و آرام و ذره ذره می پذیرد که بمیرد... که این بار  دردش را دوس ندارد... "او"یش را داشتن را دوست ندارد حتی... کسی را دوست ندارد اصلن... که "مردن" را دوست دارد فقط ....
یک وقتی اگر زندگی بد تا کرد با شما و رسیدید به اینجا و دلتان تنگ ِ درد ِ معصوم ِ خالص ِ عاشقیتان شد یاد ِ این نوشته بیفتید لطفن...!