نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
Duvar ağladı ben ağladım!!!
ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٥ : توسط : El


این که می ترسم سرطان بگیرم از پررنگ ترین حقیقت های زندگی من است . اصلن هم مساله مردن و اینها نیست! مساله شاید انتظار برای مردن باشد . من دلم مردن ِ ناگهانی می خواهد! بی پیش زمینه ... بی وسواس ِ انتظارش را کشیدن.... یا نه ! حالا که دارم می نویسم فکر می کنم مساله این هم نیست حتی! من بیشتر از درمان می ترسم! پذیرفتن درمان ِ درد یعنی پذیرفتن امید! من از امید می ترسم. از اینکه آدم هی امید دارد توی دنیا دنیا نا امیدی می ترسم. بعدش این که می گویم را هیچکس تا توی قصه اش نباشد نمی فهمد. واقعن نمی فهمد. نمی فهمد احمقی مثل من توی یک نیمه شبی که نشسته به زار زدن  لبخند می زند به دیوان حافظش وقتی که فالش می آید: روز هجران و شب فرقت یار آخر شد... که فکر کند با این شعر لابد مامان دیگر نمی میرد! اینکه بعدش چه همه روزها آدم حماقتش را عق خواهد زد با اشمئزاز را آدم به واقع تا لمس نکند نمی فهمد...(سارا تو می دانی لابد؟ می دانم من خر ِ پست ِ خودخواهی هستم . که حقیرم که نمی نویسم برایت "کاش نمی فهمیدی!" اما خب حداقلش شهامت اعتراف دارم که الان یک لحظه فکر کردم که چه خوب می دانی... که تنها نیستم) (لابدترش گیلدا تو هم می دانی) (کاش هیچکداممان نمی دانستیم!) چه می گفتم؟ آها از ترسم. می گفتم که از امید می ترسم . من روزها توی ترسم گیر کرده ام... هه ! روزها؟!!! 14 سال روزها نیستند دیگر... می شود سال ها! بعدش یک جایی بعد از مردن مامانم... بعد از شکست عشقی کوفتی ام و بعد از هزار تا قصه ی درد داری که آوار شدند روی سرم توی یکی دو سال ..... ، با خودم صلح کردم ! الان که بگویم از صلحم لابد می گویید چه احمقانه! اما مهم میزان حماقتش نبود. مهم آرامش بود ... مهم رها کردن ترسم بود... من با خودم قرار گذاشته بودم که یک وقتی اگر رسیدم به آنجا به جای اینکه پی درمان و امید احمقانه باشم خودم را بکشم...! که اصلن اینجا همان جایی باشد که کار ِ من تمام می شود توی دنیا! این تصمیم و روزهای بعدترش حال خوب ِ من بودند... تااااا ... تا وقتی آقای او آمد ... آقای او یعنی خانه ی دوتایی... یعنی نقشه کشیدن های خل خلی... اصلن یعنی زندگی... یعنی بچه ای که شاید یک وقتی از یک جایی بیاوریم و بزرگش کنیم حتی... من آدم ِ مرگم! تمام معادلات ِ آرامش آن روزهام - که از تصمیم ِ مرگ وام گرفته بودم - پای ِ زندگی که به میان آمد بهم ریخت! خب آن وقت اگر پای بچه ای در میان باشد که من مسئولش باشم- گیرم که خودم هم به دنیا نیاورمش- چه؟ یا حتی اگر آقای او وادارم کند که فریب امید احمقانه را بخورم که بعدش با درد و حماقت بمیرم همان طوری که مامانم چه... ؟ من همه ی زندگی آقای او هستم! این "همه" هیچ هم آن طوری که ممکن است بعضی هاتان فکر کنید اغراق آمیز نیست! واقعن "همه"اش هستم ... بس که آن قدر توی زندگیش هزار تا مشکل دارد که به هیچ چیز جز من دلش خوش نیست... که اصلن فلسفه ی رابطه ی ما این بود شاید که به من پناه آورد و آن قدر ماند و مهربانی کرد که بغلش پناهگاهم بشود ... بعدش فکر کنید که آن قدر شبیه من خل است که پیشنهاد بدهد که نگران نباشم و اگر من بخواهم دوتایی می میریم!! و من شک ندارم که اگر خود کشتن بخواهم هم رهام نمی کند که تنهایی بمیرم! ولی این هم آرامم نمی کند... پسره آرامش وصله پینه خورده ام را بهم ریخته! پسره آن قدر از خودش برایم گذاشته که من ِ همیشه خودخواه حتی احساس کنم مسئول زندگیش هستم... که نمی توانم برای چیز شخصی ای مثل زندگی و مردن ِ خودم جدای زندگی ِ او تصمیم بگیرم! پسره وصلم می کند به زندگی... من از وصل شدن به زندگی می ترسم... من از رویا ساختن یک طوری که آدم تویش دلش مردن نخواهد می ترسم... من از اینکه یک روز پسره را/خانه ی دوتایی مان را/هاپویمان را/ زندگیمان را آن قدری دوست داشته باشم که نتوانم به آسودگی تصمیم بگیرم که بمیرم می ترسم....  از اینکه می توانم برای پسره بخوانم "هرکجا روی وصله ی منی ...." می ترسم... من از وصل شدن می ترسم.... من من می ترسم و خسته ام... و تا به شیوه های احمقانه ی خودم یک راهی پیدا نکنم  از این ترس و خستگی رها نمی شوم.

 

پیوستـــ... َش نیست .... ! موسیقی متن َش است..... یعنی بی دلیل شد .

Yağmur Ağlıyor