نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
من درختم تو باهار/نازِ انگشتای بارونِ تو باغم می‌کنه/میونِ جنگلا تاقم می‌کنه...*
ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/٢٧ : توسط : El

 

البته که از همین حالای بی باران نشسته ام به انتظار که پاییزم برگردد دوباره ... ولی این دلیل نمی شود که نگویم اولین بهار ِ همه ی این بیست و چند سال است که دوستش دارم... که فهمیده ام اصلن "بهار" را هم می شود عاشق شد...!

 


* /