نوشتن ؛ همین و تمام .

تو چقدر هیچ وقت نفهمیده بودی و من چقدر هیچ وقت نگفته بودم ... !
 
فکر کن آدم پرفکت باشد .... !
ساعت ۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳ : توسط : El

 



در باب اینکه "مرتکب حماقت شدم و رفتم ناخن کاشتم با ذوق و آن هم درست به همان بلندی که ناخن های خودم بود(!!)" و درباب  "بعدش که رسیدم به همان سوال مأیوسانه ی فلسفی که خب دختر گیرم که ناخن هات هم خوشگل شد؛ حالا که چی؟؟؟" باید در صورت حوصله کردن اینجا نطق کنم ! فعلن ولی از دختره ی ناخن کار می گویم! از دختره که یک طور آخ داری لوند بود ... از همان ها که استعدادهای لز****بینی آدم را بیدار می کنند...! نه نه ! الان که فکر می کنم می بینم از شوهرش که می گفت هی فکر می کردم که اگر من جای پسره بودم می نشستم به تماشایش فقط... که اصلن تاچ کردنی نبود! پرستیدنی بود! که یک طور پرفکتی خودش بود و همین خود بودنش آدم را وا می داست که الهه وار تحسینش کند... که سپیدی ِ نرم ِ نوزاد طور ِ پوستش را آدم دلش نمی آمد لمس کند اصلن! که بی که آرایشی کند یا مثل همه ی  دخترهای الان لاغر باشد ... یا بی که لباس خاصی به تنش باشد... رهآوار زیبا بود.... بعد من به واقع حسادتم آمد! یعنی من معمولن کم پیش می آید که بخواهم جای کسی باشم!  البته که من آدم حسودی هستم کلن اما اینکه واقعن بخواهم به جای کسی باشم را چند بار بیشتر تجربه نکرده ام تو زندگیم! و این یک بار از همان چند بار بود.... نه فقط چون زیبا بود....! چون می خندید... خنده ی از ته دل بلد بود... با لب ها و چشم ها و تمام تنش... چون حتی غمگین شدنش هم خواستنی بود... چون وقتی از شوهرش می گفت یا از تخس بازی هاش با مامانش که مرده بود یا از هرچیز دیگری آدم به یک اندازه با لذت میشد که نگاهش کند... چون پرفکت بود توی کارش... و یک طور با لذتی کار می کرد... که من از دخترهایی که اینطور کار دخترانه ای دارند و تویش این همه عالی هستند زیااااااد خوشم می آید.... که اصلن بی که عاشق کارش باشد معلوم بود که نمی توانست تا 11 شب مشتری قبول کند خب!! (حتی با درنظر گرفتن پولی که در می آورد!) که من حتی کارش را هم دوست داشتم../ دارم.... که اصلن ناخن های خوشگل رنگی پنگی ساختن از شوق انگیزهای زندگیم است! که در کنار نقاش شدن و نویسنده شدن و لوازم تحریر فروشی داشتن به پسره گفته بودم همیشه که دلم می خواهد بروم دنبال ناخن کار شدن... نوشتن بس است! حوصله ی جمله های بیشتر ندارم! فقط این پست را نوشتم که  اعلام کنم من چه همه توی افسوس خوردنم... که هیچکدام از آنها که می خواستم نشدم بس که بی عرضه ام....! والسلام!! (دلداری هم ندهید لطفن که بی عرضه نیستی و اینها!:|)