از "آن"ی که می ماند ...


وسط گریه هام فکر می کردم من چرا با او َ م ... / مانده ام ... ؟
در اینکه  خوب است و مهربان ... و توی دوست داشتنم به غایت بخشنده ... هیچ شکی نیست ... اما من آن شب چیزی یادم نبود !
دنبال یک تصویر بودم ... چیزی که توی این همه وقت مانده باشد ... پررنگ  ... لحظه ای که خاص ِ او باشد فقط ... یعنی امکان نداشته باشد با کسی دیگر شبیه اش را داشته باشم . یا حتی با خود ِ او تکرارش کنم .
بعد می گشتم همین طور ... تصویرها یکی یکی ورق می خورند ... هیچ خاصی نبود ! یادم نمی آمد . البته که همه اش قشنگ بود . اما من چیزی می خواستم که نجاتم دهد. بوس و بغل و اینها نجات دهنده که نیست . این همه بار گرفته ام ازش و هزار بار دیگر هم می شود بوس و بغل بدهد بهم . چیزی که یک بار باشد ... مال ِ یک "آن" فقط  از آن همه با هم بودنمان ...

بعد می دانید چه یادم آمد ؟
داشت با لپ تاپم سر و کله می زد . جدی شده بود . حواسش به کارش بود . نمی دانم اینجا گفته ام یا توی وبلاگ قبلیم ؛ آقای او قشنگ ترین دهان نیمه باز دنیا را دارد ! بعد جدی یک چیزهایی توضیح می داد بهم که یادم نیست اصلن . فقط یادم هست که مدل دهانش همان طوری شده بود که دوست داشتم . حواسش نبود به من . اصلن من عاشق ِ این بشر می شوم وقتی حواسش نیست و جدی است ! بعد من عزمم را جزم کرده بودم که حواسش را مال خودم کنم ! نمی دانم بوس می خواستم یا توجه یا شیطنت کردن یا که چه؟ اما صورتم نزدیک صورتش بود . بعد آن روز یک بوی خوبی می داد . از موهاش بود یا عطرش نفهمیدم . اما بوی سیب ترش بود قاطی بوی تنش ...
هی حواسش به لپ تاپ و توضیح دادن بود و من هی توجه نمی کردم و صورتم نزدیک بوی خوبش بود ... حتی یادم نیست برای پرت کردن حواسش از بوسیدنش هم استفاده کردم  یا نه ! فقط همان بوی خوب ترش ِ سیب ها توی یادم هست ... و تصویر جدی ِ خواستنی اش.
یادم هست که آخرش بی خیال توضیح دادنش شد و شروع کرد به تند تند بوسیدن من ! نه از آن مدل های عاشقانه ها ! از آنها که آدم بچه کوچولو ها را که می بیند ذوق می کند و تند تند لپشان را بوس می کند انگار که می خواهد قورتشان بدهد ! حتی یادم هست که بهش می گفتم پدرسوخته چه خوشبو شدی تو! این هاش مهم نیست اصلن. اصلن این آخرش را اضافی توضیح دادم . نوشته ام باید زودتر تمام می شد . همان جا که نوشتم :

فقط همان بوی خوب ترش ِ سیب ها توی یادم هست ... و تصویر جدی ِ خواستنی اش.

 

 

پیوستـ ... اینها همان هایی نبود که باید می نوشتم . این چند روز مدام توی ذهنم نوشته ام . زیادتر از همیشه . یک دنیا حرفم می آید. اما همه اش فکر می کنم خب این همه تلخی را بنویسم باز ... هزار باز دیگر گیرم ... خب که چه ؟
این شد که  دلم هوسش شد که بردارد از اولین خوشمزه ای که یادش می آید بنویسد... بی تلخ...

/ 7 نظر / 9 بازدید
ترانه

هووووم الای من الای شیرینم منم دلم عجیب تنگه برات عزیز دل من... چه من می فهمم اینکه عزمت رو جزم کردی که حواسش رو مال خودت کنی یعنی چی شیطون من[چشمک] عاشقانه هات با آقای او شبیه گذشته های منه الا...یاد اون حسای شیرین افتادم... مراقب خودت...مراقب آقای او...مراقب این حسای قشنگ باش و تا می تونی لحظه های خوشمزه جمع کن برای بعدنا که با هم بشینین و یادآوری کنینو دوباره خاطره سازی کنین.. می بوسمت الای من...پرنسسم دخترک شیرینم

مریم

بمیری الهی که همش به من غصه میدی ![افسوس]

bahar

کلی مطلب نوشتم واست ...پرید...[ناراحت] نوشته بودم از بلاگت و نوشته هات خیلی خوشم اومد.چند تاش و خوندم.با اجازه ات لینک کردم.بعدا مفصل بخونم و اینکه با وجود نوشته های قوی تو حتی خجالت میکشم که مینویسم و آدرس بلاگ ام و میذارم اینجا. اگه 10 سال دیگه بتونم توانایی تو و خیلی ها که تازگی توی نت شناختم و توی نوشتن پیدا کنم ،تحمل این 10 سال راحت تر میشه و واقعا امیدوارم این اتفاق بیفته...چیزی که خیلی خوشحالم میکنه اینه من این همه انسان خوب و میتونم بشناسم که خیلی امیدوارم میکنن چون طرز فکرشون اصلا شبیه این دختر های تک بعدی اطراف ام نیست و این بهم امید میده..مرسی که مینویس رفیق[چشمک] و امیدوارم بوی سیب ترش همیشه واست زیبا بمونه...واقعا بوی به یاد موندنی داره...باهات موافقم...

مریم بانو :)

بوی سیب ترش ! یک جا خوندم من اگه از تو بگذرم از صاحب کارخانه ی تولید کننده ی عطرت که پس از تو هم به تولید عطرت ادامه میده نمیگذرم ! زنها حافظه ی بویایی قوی ای دارند ! اصلا این نقطع ضعفشونه به نظرم !

سارا

اینو اینو خیلی دوست داشتم.خیلی میفهمی خیلییییییییییییییییییییییییییییییییییی اصلن من روانی تو و کارای توام

پرسفون

هـــی الـی ( ببخش الی صدات میکنم) به عادت همیشگیم/به دوس داشتنیام میگم هی (!) 8-> الی منم دیوونه ی عطرم اصن وقتی بوی عطر میاد چشام دیگه جایی رو نمیبینه / مخصوصا که طرف مخاطب خاص یا همون /اوِ/ دوس داشتنی باشه دیگه مگه میشه نچسبید به ته ریش مردونه ی لامصبش واااای خل شدم تو گوش نده (!) پ.ن:هیچکس نفهمید که من گم کردم زندگی ام را لابلای ته ریش مردانه اش که عجیب دلم را میلرزاند /.

پرسفون

وای نگو همچین خط دوم کامنتتو که خوندم دلم قیلی ویلی رفت که تو خط سوم بهم بگی هی پرسفون :)) یَنی یه وضی دارم من با خودما اما از این خبرا نبود ب قول لاتِ محلمون : دِ لامصب نوشته هات جذبم کرده بدجوووووووووووووووور (!)