متنفرم ... از چی ؟ کی ؟ خودم ؟ خدا ؟ نمی دونم. فقط متنفرم.

 

+ ......

 

هرچقدر هم این نوشته ی زیتا بی نظیر باشه... اونقدری که من بشینم باهاش زار زار گریه کنم... اما تهش با دروغ تموم میشه... پوچه.. محض دلخوشیه... زنده نمی مونن. تو آسمون بودن/نبودنشون هیچ وقت از دردت کم نمی کنه... ادامه پیدا می کنن اما نه تو زنده بودن بچه هاشون... که تو هزار بار از درد مردن بچه هاشونه که ادامه پیدا می کنن... تو همه ی سال های بعدی که لازمشون داری و می میری هربار که نیستن ادامه پیدا می کنن... تو همه ی خوابایی که باید ببینی و حتی تو خواباتم مریض و درد دار و درگیر مردن باشن و تو با گریه از خواب پاشی ادامه پیدا می کنن... تو همه ی زندگی ای که بهم می ریزه... تو خونه ای که خراب میشه... تو درد / درد / درد/... تو همه ی خاطره های خوبی که هیچوقت برات خندیدن نمیارن دیگه و حتی از یه جایی سعی میکنی به یادشون نیاری چون با هربار یادآوریشون تا هزار سال بعد می تونی زار بزنی...

آره ... تو همه ی این همه مردن ِ دختراشون/بچه هاشون هستن...ادامه پیدا می کنن...

/ 8 نظر / 7 بازدید
یک علی

ما را گریزی نیست ، از یاد تنهایی ، از مرگ ، از درد ، این اندوه بی پایان

ناديا

:( درد....

گیلدا

دقیقا.. ببین این درده تا تو استخونت نرفته باشه نمی تونی تصور درستی ازش داشته باشی. بفهمی که آسمون و خدا و ال وبل همه شرو وره. مامانت که مرد. یعنی مرد. یعنی تا روزی که زنده ای بدبختی و این واقعیت رو حتی خوده اون مامان از تو آسمون نمی تونه عوض کنه. من به شخصه ترجیح می دم فکر کنم مامانم هیچ جا نیست. چون وقتی فکر می کنم بهش که الان تو آسمونه و ادامه پیدا کرده و از این حرفا دردم چندین برابر می شه..

مهسا

من نیومدم از این درده حرف بزنم فقط خواستم بگم خیلی دلم برات تنگ شده ... اینو مدتها بود میخواستم بیام بنویسمش هی نمیشد.

گولدن

باید راه چاره پیدا کرد. این طور نمی شه ادامه داد.

زیتا ملکی

راس می‌گی؛ همه‌اش محض دلداریه. هم تو راس می‌گی هم همه‌ی کسایی که از رفتن مامانشون عصبانی و داغونن.

ایگرگ

در زندگی درد هایی هست که... هدایت وار میزییم... زخممان رشد میکند به درووون(شرررریم...) به آخر خط رسیده ایم... یا خودکشی میکنیم یا ازدواج

myslef

دقیقا...نبودنشون مثه ی درد ادامه دار تو زندگیت میمونه...