از باز خواندن ِ نوشته های دورم...

 

نگاه کردم و هی توی دلم آرزو کردم که نروی ... برگردی .... که ....
من که آخرش را می دانستم ... چرا پس باورم نمی آمد ؟!

حالا که می نویسم این ها را یادم به آن روز افتاد ... که هزار بار فیلم ندا را نگاه کردم ... و هر بار لا به لای بهت و درد و گریه منتظر بودم که دختر این بار دیگر بماند ... که آن طور ننشیند کف زمین به بهت ... که آن طور بی رحمانه که خوابانده اندش روی زمین ... که دست های ظریفش که می رود سمت سینه ی خیسش آن طور از نیمه راه رها نشود ... ! که یک جایی لا به لای فریاد های ندا نترس ... که یک وقتی میان التماس های  ِ ندا بمون ... ! ندا بماند ... نرود ...
که خون ... که خون ...
آخ ! ....
 اصلاً از کجا رسیدم به کجا ؟!
فقط خواستم بگویم که من این طور آدم احمقی (!) هستم ... که هر چقدر هم تهش را بدانم ؛ به یقین ... باز باورم نمی شود ... باز لابه لای گریه هام فکر می کنم اشتباهی ست ... این نیست ! نمی شود ! نمی تواند باشد اصلن ! نه این آخر مال این قصه نیست ...
بگذریم ...


/ 2 نظر / 8 بازدید
دکمه

یادمه اون روزا از دیدن اون فیلم اونقدر حالم بد بود که تا مدتها یه حفره خالی تو سینه م حس می کردم !

جولیت

به گمانم از این به بعد یعنی از همون روز که ندا رفت تا شاید آخر دنیا هر 4 سال یکبار این فلش بک ها عمیق تر از هر وقت دیگه ای سینه خیلی از ماها رو چنگ بندازه. یادمه. فیلمش، ترسش، خونش، صداها، و خیلی از نوشته هایی که در مورد ندا بود. دردش از یاد رفتنی نیست [ناراحت]