تو وقتی شعر میخونی منو یادت میاد اصلن؟به یادت موندن اون روزا که دیگه برنمیگردن؟؟

 

+http://cdn.iromusic.pro/archive/2013/11/192/binaam-Hanooz_Baroono_Doost_Dari-(IroMusic)-763.mp3

این آهنگو منظر گذاشته بود تو وبلاگش... گذاشته بودمش تکرار بشه و هربار شنیدنش غمگین ترم می کرد. برام یه ماهیت خیس ِ بغض دار داشت/داره... دلیلشو پیدا نکردم اول! آخرش پیدا شد ولی... چون شبیه  قدیمام بود... خیلی قدیما... وقتی دبیرستان می رفتم؛ وقتی 18 سالم بود، چند سال بعدترش حتی... تا حوالی 22 سالگیم یعنی...

و من نفهمیدم که کی عوض شد همه چی/خودم.... اما آخرین جایی که یادمه "خود"م تو این آهنگ جا می شد... توی کتاب شعر و بارون و عشق آتشین ....22 سالم بود... و من نفهمیدم کی  برام زندگی یه چیز خیلی معمولی تر و روزمره تری شد...  که اون همه رویا و آرزوی زندگی پر هیجان ِ مثل فیلما جاشو با یه آرزوی خوشبختی ِ معمولی ِکوچولو عوض کرد...

چند روز پیش که واسه اولین بار توی همه ی این بیست و شش سال دلم خواست برم واسه خودم یه کفش خیلی پاشنه بلند بخرم ترسیدم... وقتی آدم ِ کتونی و صندل (سندل؟) و کفشای اسپرت رنگی دلش کفش پاشنه بلند بخواد ینی یه چیزِ مهمی عوض شده! و من ترسیدم... ترسیدم که منم مث بیشتر سی ساله های دور و برم بشم... سی ساله های خونه و شوهر و بچه... سی ساله های کم آرزو/بی آرزو... سی ساله های خستگی های مکرر... سی ساله های زن! یادمه اونوقتا (یعنی قبل ِ بیست و دو سالگیم) همیشه آرزوم بود یه سی ساله ی دخترونه و رنگی باشم!  و الان از این همه دورشدن از آرزوم خسته و ترسیده م...

 

/ 8 نظر / 18 بازدید
محمد

رابطه بین کفش پاشنه بلند و سی سالگی و شوهر کردن رو نفهمیدم الهه خانوم !

جولیت

شاید الان دیگه باید به جای اون سی ساله ها ی خونه و شوهر و بچه مثلا بهتر باشه بنویسی چهل ساله های. . . [نیشخند] اما تصورت از سی سالگی خیلی تاریکه الهه. به نظرم یه تجدید نظری بکن. سی سالگی اونقدرهام بد نیست که فکر میکنی. میتونی توی سی سالگی هنوز پر از آرزو باشی. اما میدونی موضوع چیه، همونقدر که از 18 سالگی به آرزوهات رسیدی توی سی هم میرسی. در نتیجه همون قدر که توی 18 سالگی امیدوار و با نشاط بودی میتونی توی سی هم باشی. اما خب بالاخره هر کس توی یه سنی بی آرزو میشه. امیدوارم این بی آرزویی از روی نرسیدن به آرزوها نباشه و واقعا به خاطر رسیدن به تمام خواسته ها و آرزوها اتفاق بیفته

نازی

منم یه بار هوس کردم، رفتم دو جفت خریدم، با یه چند تا لباس دیگه که بهشون بیاد و طبعا خانومانه بود نسبت به تیپ رنگی، 4 روز پام کردم دیدم نچ، جلو دست و پامو میگیره، پامو میزنه، راحت نیستم، خیلی آروم و بی دغدغه بعدش رفتم یه کتونی بنفش خریدم و یه مانتو سبز البته دوستمم به اصرار دوس پسرش تیپ خانومانه رو امتحان کرد و الان ازدواج کرده اینا رو از منظر نوشتت میگما، اینکه آدم دلش میگیره نکنه پیوسته به آدم بزرگا و ... نگران نباش، بخر، بپوش و تست کن اگه خواستی دیگه اقتضای جنسمونه نخواستی هم که کتونیات تو جاکفشی منتظرن و نگرانش نباش

Enchanted

من الان 18 سالمه و دقیقا از همین میترسم . میترسم وقتی 22 سالم شد یه چیز دیگه باشم. میترسم وقتی 26 سالم شد دلم به حال وضع خودم بسوزه. میترسم توی 28 سالگی به خودم لعنت بفرستم که چرا گذاشتم کارم به اینجا بکشه. میترسم توی 30 سالگی دچار مرض خشک مغزی بشم . میترسم به این نتیجه برسم که همینه که هست و باید زندگیمو بکنم . میترسم دیگه چیزی نخوام. دور و برم پر شده از آدم گنده هایی که زندگیشون از هم پاشیده و من در 18 سالگی دارم فکر میکنم که یه روزی منم تبدیل میشم به یکی از همین آدم گنده های از هم پاشیده ...

آرش

از آرزوهای کوچیک شروع کن . کم کم آرزوهات بزرگتر میشه . خودتو محدود به چیزی نکن حتی زمان

شاه بلوط

هیچ خبری نیست تو سی سالگی و بعدش خیالت راحت[چشمک][چشمک] یادت نیست بچه بودی کفش پاشنه دار مامانتو با عشق می پوشیدی؟الانم که دلت می خواد به خاطر همون علاقه هست نه چیز دیگه منم سی سالگیو رد کردم هیچ خبری نیست که نیست همه چیز به نگاه درونی خودمون بستگی داره یه وقتائی همسرم بهم میگه تا وقتی بچه دار نشدیم راحتیم هر جوری خواستیم باشیم چون هنوز بچه ایم!!!!1دیگه خودت فکر کن چقدر راحت میگیریم

phil

اول و آخرش به خود آدم بستگی داره منم داشتم فکر می کردم 35 6 سالم شد در بهترین حالت مثل بابام میشم(یه مرد متاهل افسرده که شبا میاد خونه زیرلب یه سلام میگه پهن میشه رو کاناپه) در حالت یک مقدار بدترش هم معتاد میشم میفتم گوشه خیابون. ولی چند روزه به خودم اومدم تازه میخوام لذت از زندگیمو از 30 سالگی شروع کنم.

Manzar

منظر الانشم كه ساعت سه شبِ از ترس نا اميد شدن از اون عشق آتشين يا هر اميد الكى خوابش نميبره.... اين واسه من كه خيلى رويايى ام خيلى سخت ِ ال .. ترسناكِ