• در درون من همیشه دو ابله وجود داشته است...

 

انگار کن یکی 15تا کتاب و ساعت هام را آتش زده باشد جلوی چشم هام...! انگار کن اصلن همه ی زندگیم را دارند می سوزانند... سوزانده اند ... از اینجا به بعد من دیگر به هیچ چیزی دلخوش نیستم... خواستم باشم . نشد . آقا اصلن من باختم! که من ِ سال ها بی خدای بی باور بعد از این همه سال ها فکر کردم شاید خدایی باشد که بشنود... که داد زدم سرش چند می گیری دست از سرم برداری؟! چی بدم بهت که ولم کنی؟! که از سر استیصال فکر کردم شاید مرام  ِ معامله داشته باشد لااقل! که نداشت / ندارد... که یا نیست یا اگر باشد یک سادیست روانی است فقط و فقط!(نیایید برای من خدا ثابت کنید که اعتقادات و خداباوری آدم ها مثل مسواک هاشان است! منظورم همین قدر شخصی است!) انی وی من باختم! حتی آقای او هم که همیشه دلداریم می دهد این دفعه وا مانده بود که این دیگر آخرش است... که نگران بود که دختره اش دیوانه نشود .... که آخر من این همه زخم را چه کنم... اصلن مگر تن آدم چقدر جا دارد ؟؟؟؟!

 

 

• «در درون من همیشه دو ابله وجود داشته است، [...]، یکی بجز ماندن در مکانی که هست هیچ نمی‌خواهد و دیگری تصور می‌کند که در آیندهٔ نزدیک، زندگی ممکن است اندکی کمتر سهمگین باشد.»

ساموئل بکت

 

/ 45 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
یهدا

[ابرو]بنده خدا گاندلف....باید استین واسش بالا بزنم....بچم....[چشمک]

ناتالی

این عکسه چقده ترس داره...پر از حس پوچی...

sara

کی پس نوشتنت میاد؟[ناراحت]

ویو

خیلی خررررررررررررری :((((( این عکس ساعتات اون موقع باز نمیشد واسم ! الان دیدم ! من حوصله ی ساعت ندارم ! ولی عاشق ساعت دسبند سفیدم ![ناراحت] خیلی خوشگله ![دلشکسته]

مرجان

بنویس دلمون تنگ شد...!!

یهدا

[لبخند]مرسی....اما یه احساسی به من میگه دیگه وقتشه بنویسی ها....[رویا]