آینه ای برابر آینه ات می گذارم ... تا از تو ... ابدیتی بسازم (!)

 

از این همه نوشته های پر حزن ِ آدم ها خسته ام . از اینکه توی تمام وبلاگ ها آدم ها غم دارند ... از اینکه همه جا کسی مرده ... از اینکه همه جا آدم ها گم شده اند و تا هـــــزار سال بعد هم قرار نیست که پیدا شوند ...
همین حالا داشتم جایی ؛ نوشته ای می خواندم . دختری داشت قصه ی دوستش را می گفت ... دوستش مریض بود . همه ی سال های زندگیش قرار بود مردنش نزدیک باشد . اما با این همه مردنش ؛ دخترک ترد و خوشرنگ و شاد بود ... عاشق شده بود  ! طردشان کرده بودند ! خانواده ی پسر عروس مرده که نمی خواستند ! زندگیشان را گذاشته بودند توی کوله شان و رفته بودند دو نفری یک جایی برای خودشان سقفی ساخته بودند توی این دنیای پرزمستان بی سقف ... چند سال بعدترش همه از دور می شنیدند که از سقفشان چه خانه ی گرم  ِ قشنگی ساخته بس که "زن"  بود ... ! و زن بودن که کار هرکسی نیست !
من احمق به این جای قصه که رسیدم لبخند زدم . کیف کردم که وای بالاخره آخر قصه ی بدِ دردداری ، خوب تمام شد . بعد دیدم بعدترش نوشته که سی سالش که شد مرد !
فکر کن ! من هنوز هم باورم نیامده که هیچ سرانجام ِ خوشرنگی نیست ... اینکه دنیا دارد در قصه های حزین غرق می شود خودش به اندازه ی کافی جای تاسف دارد ... تحمل این که من این طور آدم ِ احمقی هستم دیگر فراتر از توانم است !
بعد فکر می کنم ماها همه یک مشت آدم ِ گم شده ی خسته ی بی سامانیم که پناه آورده ایم به اینجا ! که همه سرخورده از واقعیت فکر کرده ایم می شود اینجا زندگیمان را یک طور دیگری بسازیم ... من دلم برای همه مان می سوزد !
یعنی فکر می کنم چه همه استحقاق بیشتر از این ها را داریم ... ! بس که اینجا مانده ایم هی داریم به هم شبیه تر می شویم و با آدم های آن بیرون فرق دارتر ... حتی نوشتن هامان هم شبیه هم است . یعنی گاهی شده بروم جایی بعد فکر کنم این که عین نوشتن ِ من است ... ! نه فقط که ادبیات ِ نوشتاریمان ؛ که اصلن معناهامان تکراری ست . اصلن من این روزها یک طوری وحشت زده شده ام از اینجا / از خودمان  ! احساس می کنم هیچ چیز تازه ای نیست / نخواهد بود . همه ادامه ی هم هستیم به تکرار .
بین دو آینه باشیم انگار ؛ _آینه های که نمی شکنند _ توی یک ابدیت ِ پریشان گیر کرده ایم و قرار نیست هیچ آخرین تصویری وجود داشته باشد ! ماها تا ته دنیا همین قدر شبیه ؛ تکرار هم خواهیم ماند ...
انگار همه چیز یک کپی پیست بزرگ ِ مکرر باشد ! فونت هامان عوض شده فقط !
و چه همه تاسف برانگیزانه است که فونت قصه را عوض نمی کند ... !

 

 

پیوست : قشنگ ترین نقاشی دنیاست به نظرم ... !

 

/ 6 نظر / 12 بازدید
یهدا

بذار هرکاری میخوان بکنن...اینکه غصه میخوری چیزی رو عوض نمیکنه...اونا بازم کار خودشونو میکنن[ماچ][ماچ]بیا لذت ببریم از این بوسه ها[نیشخند]

پرستو

الی می دانی چرا هی قصه می سازم؟چرا هی توی رویاهایم فرو می روم.فروتر هی؟؟؟برای اینکه می خواهم اخر قصه ها را عوض کنم.اخرها را انگونه ی خوب و خوش رنگ و خوش طعمی بسازم که نیست...می خواهم هست شود الی.موفق شده ام یا نه.نمیدانم.فقط می دانم که تلخ ها را نمی خواهم... من/تو /ما ها الی می توانیم با دنیای قشنگ و مهربان و رنگی که داریم.با همه ی نرمی و ملوییش بسازیم ان چیزی که می خواهیمش...ایمان دارم...

نسترن

به نظر من هم نقاشیه خیلی قشنگ بود یه احساس خاصی بهم میده

مریم

قبول نیست ! من زودتر به اینا فک کرده بودم ! ینی به داستانه نه ! به این که از هر چی غم غصه ی تخمیه فراررررررر کنم ! قبول نیست ! من هرچیو بهش فک میکنم تو میای مینویسی

sara

اره همه چیز مزخرف تر ازین هاس که میبینم.... منم حس میکنم همه مون ... بیخیال

bahar

امروز تقریبا خوندم بلاگتو ولی نه همه اش و...چند تا پست و نتونستم کامل بخونم...ولی این پستت عجیب روی من تاثیر گذاشت ...امروز واسه بار دوم خوندمش...از روز اول که خوندمش همش دارم بهش فکر میکنم که واقعا ما اینیم؟؟؟واقعا داریم این کار و میکنیم؟؟نگران شدم ...خیلی...هنوز دارم بهش فکر میکنم...[سوال][خنثی] مرسی که نوشتی