نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.


آدم ها درست و حسابی درس می خوانند برای ارشد ... آدم ها اساسا به دانشگاه آزاد فکر نمی کنند .... آدم ها کلاس زبان می روند... امتحان آیلتس دارند... آدم ها قشنگ ویولن می زنند و سازشان همه ی زندگیشان است... آدم ها هم سر کار می روند ، هم درس می خوانند ... آدم ها به کار و درس و بوی فرند و خوش گذرانی و همه چی با هم می رسند ... آدم ها بوی فرندهاشان هم مثل خودشان هستند حتی ... بعد آن وقت هیچ کس هم قرار نیست اینجا بماند ... همه می خواهند بروند از این جا ... همه دارند می روند ... حالا/ یک سال/ دو سال/ چند سال بعد ...
بعد خب همین اصلن کافی است . همین که آدم بداند می خواهد برود ... که یک شهری... زمینی... خاکی... یک جای دیگر منتظر آدم است. یک جایی که اینجا نیست . که آدم می شود تویش بی گذشته تر از اینجا باشد ... که بدانی می شود یک جایی نقطه بگذاری ته این خطی که هزار سال است ته ندارد...! که بروی سر خط...
بعد آن وقت برخلاف همه ی این آدم ها من دارم همچنان زندگی ِ - به قول نمی دانم کدامتان – انگل وار خودم را می کنم... (سارا تو یودی می گفتی انگل وار؟) بعد خسته شده ام . دیشب ساعت ده ونیم تازه از کلاس برگشته بودم. حالت تهوع داشتم بس که سرم درد می کرد. ساعت یک رفتم دراز کشیدم ! برای آدمی مثل من که ساعت پنج به زور می خوابد ... ساعت یک رفتن توی تخت یعنی حال ِ خیلی خیلی بد ... چراغ را خاموش نکرده بودم. تختم جایش یک طوری است که نور چراغ درست توی چشمم است. چشم هام را پشت دستم قایم کرده بودم و به همه ی اینها فکر می کردم . آن قدر عصبانی و خسته بودم که حتی حوصله م نمی آمد بروم چراغ را خاموش کنم ... فکر می کردم بیایم اینجا بنویسم. اما دوست نداشتم اینجا را / ندارم هم ... آن وقت آهنگی که توی ماشین وقت برگشت شنیده بودم هی توی ذهنم تکرار می شد ... هرچه می خواستم نشنومش نمی شد ... از آن وقت هایی بود که یک صدایی هی توی مغز آدم تکرار می شود ... صدا هی می خواند: "بی خیال حرفایی که تو دلم جا مونده... بی خیالی قلبی که این همه تنها مونده..." و من هی فکر می کردم صدا نمی فهمد نمی شود بی خیال شد ... که اصلن هرکس بگوید "بی خیال" هیچی نمی فهمد ! نمی فهمد اینجایی که من هستم چه بد است ... چه جای ِ خسته شدنی ای است ... چه جای ِ بی فردایی است ... که همه فردا دارند... و هرکسی که فردا دارد هیچی از اینجا نمی فهمد ... همین. نقطه. سر خط هم نمی رویم. تمام.

 

 

/ 16 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
م.ف.

هی من منتظرم تو یه پست جدید بنویسی من بخونم بعد برم بخوابم...هی تو هیچی نمینویسی!!:ی...چشم همین جوری مونده رو گودر...

sara

یعنی منم؟؟؟؟[ناراحت] میشه رو این هیچ ها تجدید نظر کنی.من میخوام دوستت باشم خب

مریم

دو روز اینجا نبودما ! باز اومدم دیدم بعلــه دختره باز داره بدبختی رو شخم میزنه ! تازه میخواستم به عنوان دکترت بگم هیچ حواست هست چقد حالت خوب شده ؟ (اسمایلی موذی( حالا جدا از شوخی به عنوان دکترت میخواستم تجویز کنم برات که هر چند ماه یه بار قالب نو بسازی ! آخه قالب کهنه نطق آدمو میبنده ! بعد اومدم میبینم وااای ! اینجا رو درست کردی روضه ی امام حسین ! هی این بی کسی تو و ایضا علمه فتوشاپتو میکنی تو چش ِ ما ! برو تو فاز بچه نازه !

مریم

مام که دوست نیستیم که !!! هویج و چغندریم ! هی بیا شخصیت مجازی و حقیقیه ما رو زیر سوال ببر ! فک نکنی حالا ما به همون بر میخوره قهر میکنیم ! بابابزرگم خیلی دیکتاتور بود ! بعد با ازدواج داییم مخالف بود ! بعد که داییم ازدواج کرد دیگه راهش نداد خونشون ! بعد داییم هی رفت پیشش هی رفت پیشش هی رفت و رفت و رفت ! تا بالاخره بابابزرگم باهاش آشتی کرد بخشیدش (مث این فیلم ایرانیا( بعد حالا که داییم میخواد از رشادتاش حرف بزنه میگه به بابام گفتم از در منو بندازی بیرون از پنجره میام ؛ از پنجره پرتم کنی از دیوار میام ؛ هرچقد منو پرت کنی بیرون بازم میام تا بالاخره رام بدی تو خونت ! اینا ینی اینکه از در بندازی از پنجره میام / از پنجره بندازی از دیوار / از هر سوراخی میام تو ! :دی

مریم

این یه تیکشو منم اینجوری میفکرم همیشه "با کسی خیلی دوستم که او با من دوست نیست آن همه " احتمالا چن روز دیگه هم نیستم . چون شارژ ندارم . این هوشمندم که به لعنته ابلیس نمی ارزه ! so take care !

گیلدا

اگه چیزی داشتم بگم معنیش این بود که حالم از تو بهتره که وضعم از تو بهتره...وقتی می گی آدم بره یه جایی که بی گذشته تر از اینجا باشه گریم می گیره وقتی می گی اینجا بی فردایی اشکم می ریزه چون من هزار تا شب بی فردا داشتم و دارم..

sara

خو بیا یه چی بنویساین هیچ بره پایین...دلم میگیره اخه[ناراحت]

sara

یادت نیاد توو اون پست که ورزش کرده بودی بهت گفتم عشقم توام حالت به هم خورده بود[نیشخند] انقد خندیدم وقتی دیدم نوشتی اه اه[خنثی] اخه من همیشه میام جواب کامنتامو میخونم.انا که هیچی.هر جا کامنت بذاری میرم اونارم میخونم.الان باز حالت از من بهم خورد نه؟[نیشخند]

مریم بانو :)

من دو ماهی زندگیم این شکلی بود که نوشتی ... این قدر شلوغ اما این روزها معمولیش کردم ... دوست دارم 7 شب دیگه خونه باشم ... خونه رو مرتب کنم . یک لیوان نسکافه یا شیر قهوه ی داغ بگیرم دستم و وبلاگ بخونم .