هزار بار التماس کردم به مغزم که Stop Thinking...

من به سارا حسودیم میشه / به گیلدا هم... چون می تونن از مامان و باباشون بنویسن. من نمی تونم... شهامتشو ندارم... من فقط تنها چیزی که دلم میخواد اینه که میشد ناخونامو فرو کنم تو سرم... مغزمو بکشم بیرون و تو دستم فشارش بدم تا له بشه...  ببینم که لای گرما و خون ... همه چی له می شه... همه چی می میره... همه ی خاطره ها و فکرا و ترسا... همه چی...

/ 0 نظر / 11 بازدید