همیشه "باید" به نوشتن برگشت.

 

سارا من ولی مث تو فکر نمی کنم. آدما نباید دیگه ننویسن. یا دست کم "اصلن" دیگه ننویسن. آدما حق ندارن یهو وبلاگاشونو ول کنن برن با این توجیه که این فصل زندگیشون تموم شده. حتی اگه دلشون اصلن نوشتن نخواد وظیفشونه وبلاگاشونو نگه دارن. شده حتی هراز گاهی  یه خط بنویسن... سارا آدما اینجا به هم اینو مدیونن... وقتی کسی زندگیشو یه جای عمومی می نویسه یعنی به خیلیا اجازه میده بیان تو زندگیش.... این وسط خیلیا نزدیک تر میشن و دوستت میشن... وقتی وبلاگتو ببندی انگاری یهو یه عالمه دوستتو بی دلیل و بی که حقشون باشه پرت کردی از زندگیت بیرون... وقتی این همه با هم و برای هم غصه خوردیم/خندیدم/دلواپس شدیم... وقتی این همه زندگیای همو زندگی کردیم.... حقمون این نیس.... من واسه کسی کامنت نمیذارم معمولن... از تنبلیه یا بی حرفی؟ نمی دونم.... اما نمی تونم نخونم بچه ها رو.... نمی تونم فک نکنم به اینکه ورون خوشحال بشه... که خوشبختیش انتقامش باشه از دنیا و آدمایی که دلشو شکستن... من نمی تونم نگران نباشم که پریسا نکنه حالش بد شده که دیگه نمی نویسه... خب اگه تو نبودی که حالشو بپرسم ازت کلی باید تو دلواپسی می موندم... یا نمی تونم یا یاد مهفا نیفتم و از خودم نپرسم که الان زندگیش چطوره.... یا نمی تونم منتظر نباشم که ژولی یه روز یه خونه ی رنگی ِ دونفری داشته باشه با یه نی نی.... و اوووووووووه کلی آدم دیگه که می خونمشون بدون اینکه کامنتی بذارم براشون(اسم نمی برم چون می دونم همه یادم نمی مونه).... نمی تونم به تو فک نکنم... یا به گیلدا.....  وبلاگ گیلدا شاید گریه دار ترین وبلاگی باشه که می شناسم... یعنی من با اکثر پستاش اگه گریه نکنم بغض حتمن می کنم.... حتی  پستای معمولیش واسم گریه داره بس که می فهممش... اما اگه تو خوشحال ترین حالم باشم و گیلدا آپ کرده باشه، من همون موقع می خونم علی رغم اینکه می دونم ممکنه خوشحالیم کلن نابود بشه....! حتی کسایی هستن که فک نمی کنم هیچوقت اینجا رو بخونن و بدونن من همیشه می خونمشون و حتی رو زندگیم چقد تاثیر دارن مثل مریم ِ روزگار سبز من...

انی وی حس می کنم ماها نوشتنو بهم مدیونیم.... به خاطر تموم وقتایی که اینجا آدمایی بودن که از خوندنشون فهمیدیم تنها نیستیم... که اگه دنیای آدمای واقعی ِ زندگیمون با مال ما فرق می کنه... اگه تو اون دنیا تنهاییم... یه جایی "دوست" داریم.... یه جایی یکی هست که قد ما تنهاست... قد ما رویا می بافه.... قد ما لونلیه... قد ما غمگین میشه...

باور کن دست کم به خاطر غمای مشترکمون تو این سال ها نرفتن و به هم بدهکاریم!


 

/ 10 نظر / 13 بازدید
گیلدا

یه وقتایی فکر می کنم با اینکه ندیدمت ولی روزی می یاد که مثلن کلن فراموشت کنم و از یادم بری؟ محاله

جولیت

وای ال چقدر با این نوشته ات موافقم. چقدر موافقم ممنون که اینو نوشتی. و ممنون به خاطر اون جمله قشنگی که در مورد من نوشتی. مطمئنا یه روزی از اون خونه دونفره رنگی قشنگ توی وبلاگم برات می نویسم و بعدتر ها شاید از یه نی نی کوچولو که صداش می پیچه توی خونه ام [لبخند] به خاطر حال خوب الانم ازت ممنونم ال، الـ عزیزم [ماچ]

Manzar

[دست]...

sara

نمیدونم الهه...شاید من بلد نیستم درست و حسابی منظورمو بیان کنم...من نمیدونم ادما حق دارن یهو وبلاگشونو ول کنن یا نه!تو خودت مدت ها نمینوشتی و من شاید واقعا داشتم میمردم که تو بنویسی اما واقعا نمیدونم چرا نمیتونستم به خودم اجازه بدم که بیام اصرار کنم الهه بنویس بنویس بنویس من به نوشتن تو نیاز دارم...من ادمی ام که وبلاگ مورد علاقه م ۷ ساله نمینویسه اما من هنوز بهش سر میزنم و منتظرم بنویسه...فقط میدونم نمیتونم بگم حق دارن بقیه یا نه!چون من حتی نمیدونم خودم چه حقی دارم تو دنیا....اگه میگم وبلاگارو نمیخونم نه یعنی اینکه دوستامو نمیخونم...دوستام کسایی که حتی خودشون نمیدونن دوستامم...اما فک کنم تو میدونی منظورم کدوم وبلاگان....من نمیتونم ترانه رو بابت ننوشتن مواخذه کنم...من نمیتونم به خودم خورده بگیرم که چرا راندو رو حذف کردم که حتی اگه بخوام ناراحت کردن دوستامو فراموش کنم حتی نمیتونم خریت خودمو ببخشم که یه ادم خر اومد کمتر از یه روز ادرشو دزرید وقتی پشیمون شدم و اومدم دیدم کاری نمیشه کرد

sara

من این حرفا تورو میفهمم اما اینو نمیتونم تو خودم حضم کنم که من بیام مثلا به پانیذ بگم تو حق نداری ننویسی دیگه...نمیدونم...واقعا نمیدونم...به قول میلان کوندرا ادم ها حتی اگه از نظر شخصیت با هم تو یه گروه قرار بگیرن باز به هر حال با هم یه جاهایی فرق دارن... من فقط یه جارو میخوام که بنویسم و توش مورد نقد و قضاوت بقیه قرار نگیرم

بیتا

میدونی، من وبلاگت رو خیلی دوست دارم. بهت سر میزنم، گاهی وقتا دیر به دیر، اما توی بوکمارک هام هستی،حتی توی وبلاگمم هم هستی. قبلن ها بیشتر مینوشتی، الان کمتر، اما من بازم سر میزنم و نمیتونم بهت بگم وقتی این آپت رو خوندم چه قدر خوشحال شدم. که شاید الان نه، ولی شاید یه روزی بیشتر بنویسی. از این که حس کردم به وبلاگت، به خواننده هاش تعهد داری ازت ممنونم :)

کیارش

وقتی اینا رو میخوندم انگار دارم وبلاگ خودمو میخونم. دمت گرم. مرسی

فاطمه

خیلی خوب بود...! قبولت دارم! دقیقا همچین حسی دارم،هرچند که خودم گاهی تصمیم گرفتم برم... ولی بازم برگشتم!!! [گل]

ادیسه

دوستت دارم " ال" کمرنگم ولی استم؛ دوستتم دارم؛ دختر ِ نازنین ِ من [بغل] می‌دونی؟ اینکه یه کسی از یه جای دور، بدون ِ اینکه تّا همو دیده باشیم، دلواپسم میشه؛ یکی از شیرین‌ترین حسّایی که میشه این روزا داشته باشم؛ مرسی " ال" مدتهاس می‌خوام برات یه کامنت ِ درست و حسابی بذارم ولی دستم به نویسیدن نمیره؛ بعضی وقتا فک می‌کنم بلد نیستم چی باید بگم [ماچ]

ژولیت

شب بیداری بهم افتاده, در صورتیکه فردا باید برم سرکار و باید 5:30 از خواب بیدار بشم, اونم بعد از یک هفته مرخصی, فکر کن چقدر سخت میتونه باشه,گفتم کمی وبگردی کنم بلکه خوابم ببره, الان که این پست و کامنتهاشو برای چندمین بار خوندم, بازم یه قطره اشک کوچولو از گوشه چشمم غلتید پایین, مثل همیشه, یهو دلم اون روزهای با هم بودن و کنار هم بودن رو خواست, حتی با دورترین فاصله هایی که ممکنه بینمون باشه, احساس کسی رو دارم که دلش میخواد از خوشبختی از دست رفته اش حرفی بزنه اما نمیتونه, آره, من واقعا معتقدم تو یه بازه زمانی که نمیدونم متعلق به کدوم دهه یا قرن بوده, ما یه مشت دختر بودیم که همین جا, درست همین جا کنار هم شاد و سرخوش بودیم, حتی تو روزای سخت زندگی, ماها با هم بودیم و این خوشحالمون میکرد, گرچه شاید اون موقع متوجه این موهبت نبودیم, انگار یه بخش به ظاهر کوچیک از زندگیم پرت شده باشه تو چاله فضایی های سرنوشت, فقدان اون روزا گاهی از پا میندازتم, دلم برای همتون تنگ شده دخترها, دعا میکنم ته دلهای مهربونتون آروم و شاد باشه, آمین